با سلام به همه ی دوستان مهربان و همدل که آفتاب محبتشان روشنگر راه است
(نـگاه ِ تـمـاشـایـی)
محـراب آسمـانـی چشمش را ، هــرکس بـه یک نگـاه تمـاشـا کرد
خود را وهرچه خاطره در دل داشت، بی اندکی مسامحه حاشا کرد
عمـری بـه جستجـوی خـدا رفتیم ، پیـدا نشد ، نشد کـه نشد هرگز
امـروز هـم دوبـاره نجستیمش ، بـایـد نشست و چـاره ی فردا کرد
قانـون غنچـه را نشکن هـرگـز ، بگـذار بستـه بـاشـد و بی غوغا
در روزگـار زنـده نمی مانـد ، هرغنچه ای که چهره شکوفا کرد
کی می رسـد خبـر کـه بشورانیـد ، چشمـان بی قـرار مسـافـر را
از آنـچـه بـا نگـاه ِ تمـاشایـی ، در دشت هـای گـم شـده پـیـدا کرد
ترسم که تـا بـه دل بـرسد بـاران ، مثل تگرگ شیشه شکن گردد
کی می شود ازین همه سرسختی ، با هر بهانه رد شد و پروا کرد
دیـریست در فـراق گـرفـتاریـم ، کـو آن طبیب درد کـه می گـویند
بـایـد بـه دست های تـوانایش ، هر درد را کـه هست مـداوا کرد
آیـینـه هـا دروغ نمی گـوینـد ، در دوردست معجـزه ای پیـداست
بـایـد هـمیشـه آن گـل هستی را ، بـا چشـم ِ انتـظـار تـمـاشـا کرد
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه محرم
(( خورشید های کشته ))
دل را حسین جان ، هــوس کـربـلای تـوست
مهرت به جان دمیده و درسر هوای توست
احساس غم اساس ِ وجـود ِ محـرم ا ست
خـون خدا تویی ، غم ِدل خون بهای توست
دل را همیشه گـریـه تسلای خاطر ا ست
اشک ِ روان ، تــداوم سرخ ِ عزای ِ تـوست
ما ، گریه هم به تسلیت ِ خویش مـی کنیـم
ور نه چه جای ِ اشک فشانـدن بـرای توست
ایـن اشکهـای عـاطفـه کـز دیـده جاری است
تـقـطـیـری از محـبـت ِ بـی انـتـهـای تـوست
خـورشیـد هـای کشتـه چـه آرام خـفـتـه انـد
در دشت ِ آفـتــاب ، کـه عرش عزای تـوست
یک بـاغ ِ بـا شکـو ه ، اگـر هست در جهـان
گلهـای پـرپـریست که در کـربـلای تـوست
آن گل که روی دست پـدر تشنـه شـد شهیـد
در بـوستان عاطفـه ، دستانسرای تـوست
عباس ، گر چه از تنش افتاده هر دو دست
فکرش در اهـتـزاز ِ بـلـنـد ِ لوای ِ تـوست
زینب ، که شاهکار مضامین خلقت است
خود از منــادیـان ِ بـزرگ ِ نـدای تـوست
خـونت پـیـام داده کـه تـا هست روزگـار
در گوش اهلِ دل ، سخنِ آشنـای ِتوست
محمد روحانی( نجوا کاشانی )
(( غدیر ))
وقتی رسول از حج آخـر بـازمی گشت
آیینـه ی جـانش پی یک راز مـی گشت
یک راز ، نـه ، راز ِ بـزرگ ِ آفـرینش
بـایـد نـمـایــد جـانشیـنش را گـزیـنـش
آمد امین وحی و پیغـامی دگر داد
پیغام حق را خدمت پیغامبر داد
ای مصطفی هنگام ابلاغ ِ پیـام است
گر غیر ازین باشد ، رسالت نا تمام است
فرمــان حق جان محمــد را برانگیخت
ایمان و عشق و دوستی را در هم آمیخت
نــوری پــدیـد آمــد بــه دامــان محمد
گویی سـراسـر شعله شـد جان محمد
بسیـار باید کوشش و کنکاش می کرد
راز شگفتی را به دقت فـاش می کرد
حکم تــوقــف داد احمــد کاروان را
تا از خبر آ گا ه سازد همرهان را
گفت از جهاز ِ اشتــران منبر بسازند
گودال ِ خم را قبله ی باور بسازنـد
از هر طرف گرد ِ غـدیـر خم نشستند
بهر نمـاز ِ عشـق صف بسیـار بستـنــد
جمعیتی آمــد پــدیــد انبــوه انبــوه
گودال سـربـرکرد درآن جمع ،چـون کـوه
شوق ِ کلام ِ احمـدی درگـوش هـا بود
دلهــا پــر ا ز شیرینی چا ووشها بود
آن گاه بــر منبـر فـراز آمـد محمد
بـا عــرش ِ اعـلی همطــراز آمـد محمــد
اوّل سخــن آغــازبـا حمــد ِ خـدا کــرد
آنگاه ، همـراهـان و یـاران را دعـا کرد
تـا خـوب دریــا بنــد مفهــوم ولی را
آ ورد تـا بـالای ســر دسـت ِ عــلی را
فرمود ای یـاران ِ من ای با وفـایـان
پـیـغـمـبـری امـروز مـی آیــد بـه پـایـان
ای همرهـان روز ِ وداع ِآخریـن است
پیغــام احمد بـا شما امروز ایـن است
هـرکس مرا ازجان ودل مـولا بخوانـد
بـایــد عـلی را بعـد ِ مـن مــولا بـدانـد
در انتـظار ِ ایـن خبــر بـودنـد یـاران
دل را به ایــن پیغـام آ سودند یاران
تبریک ها گفتند و شادی ها نمودند
مـولا عـلـی را از دل و از جان ستـودنـد
موج ِ سرور و شادی از دل بر زبان رفت
فــریـاد بخّ ٍ لک ، به گـوش ِ آسمان رفـت
ما از غـدیـر ِ ِ خم سـری پـر شور داریـم
عشــق عـلی را شـاهــد ِ منـظـور داریــم
او اولین خورشیـد بی پایان عشق است
شخصیتش پرورده ی دامان ِ عشق است
عید غدیر خم ، که روز ِ عید مولاست
عیـد ولایـت ، آیـه ی تـایـیــد مـولاست
این عیـد عید عاشقان روی مهدیست
آیینــه ی روی عـلی الگـوی ِ مهــدیست
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )






