(معیار) 
 
با علی دل در نماز عشق بند
تا نیابد از بدی جانت گزند
هرکه با راز علی همراز نیست
طایری شایسته ی پـرواز نیست
آسمان عشق را خورشید ، اوست
آفتاب عالم توحید ، اوست
در نیایش چون به خلوت می نشست
می کشید از هرچه جز محبوب دست
دل در او می بست و با او  می چمید
راز دل می گفت و پا سخ می شنید
موج می شد , مـوج در دریای او
غرق می شد در بزرگیهای او
چون خـدو افکند بــر رویش عــدو
عالمی شرمنده شد از خوی او
کینه را در سینه بی تأ ثیر کرد
لحظه ای در کشتنش تأخیـر کرد
خشم را ، از خصم دشمن تـر گرفت
خنجـر از حنجر  به حکمت بـرگرفت
گفت :خشم نابجا بایسته نیست
بندگی در این هوا  شایسته نیست
درشب اسرا , که خیر المرسلیـن
عرش می پیمود , با چشم یقیـن
هرکجا می رفت از هر چار سو    
بود تصویر علی در پیش رو
در غدیـرش مصطفی بـر دوش برد 
باکلامی عقـل را ا زهوش برد
گفت: هر کس را که من هستم ولی
بعد من مولای او باشد علی
چون پیمبر بر سر آن افسر گرفت
عـرش را , الله و اکبر در گرفت
دیده کی دیده ست بر روی زمین
 وصله بر کفش امیـرالمومنین
آن که جـز خوبی نـدارد در وجود
از چه می گرید به هنگام سجود
دوش او انبـان نـان برداشته
 نخل هـای کـوفـه را او کاشتـه
بایتیمان از پدر بهتـر علیست
ساق عرش و ساقی کوثر علیست
در  شجـاعت حیـدرکـرار اوست
عقل و دین و عشق را معیار اوست
نیست در آفاق جان همپای او
جان فـدای همت والای او
ای علی ای ذات حق را باز تاب
ای سوال سخت هستی را جواب
ای نشان اوج انسان در کمال
ای نکـو کردار و ای نیکو خصال
ای بشر , لیکن ز شر پیـراسته
با تمـام خیـر ها آراستـه
ای ملایک در شگفت از رای تـــو
نیست در دنیا کسی همتای تــو
شهر علم احمدی را در تویی
فاتح فرزانه ی خیبر تویی
عدل تو وقتی نمایان می شود
عقل هم در عزم حیران می شود
چون نبی ساز نبوت ساز کرد
با تو راه عشق را آغاز کرد
راه دین هموار با گام  تو  بود
اولین تسلیم , اسلام  تو بود
پا به پای جان درین ره تاختی
 در ره جانان خود جان باختی
صبح دل را آفتاب جان علیست
جلوه ی جانانه ی جانان علیست 
وصف او هرگز نگنجد در کلام
کی شود دریا به نوشیدن تمام
 
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
۱۳٩٥/٦/۳۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()

(( اوج خیال ))
 

مثـل عشـق از پـرده بیـرونـم چرا پنـهان شـوم

دوست دارم درجواب دوستی ها ، جان شوم

همتی سخت است بی آیینه  خود را ساختن

مشقی  آسـان بایدم ،  تـا بیشتر ویـران شـوم

آسمان  مبهـوتِ آن چشمان بـا جان آشناست

می روم  تا   در  تماشایی دگر حیـران   شوم

کاش  لیلا بودی  و  می خواستی با شور عشق

در  مسیـر جستنت مـجنـون سرگـردا ن  شـوم

ساز مظلـومیتـم ، بـگـذار  در  اوج  خیال

مثـل دریـا نغمه خوان مـوج  در طـوفان  شـوم

چله ی سرد زمستان است و  یخبنـدان  عشق

صبر کو تا عکس برگردان تابستان شوم

دوری از میهن نـه آسان است در شهری غریب

کی شـود مـن نیـز چـون دل راهـی ایران شوم

بلبلی شیرین زبانم  مـانـده  بیرون از بهار

کـاش مـی شد در تمنای گلی خندان شـوم

مثـل" نجوا " ی نـگاهش دلنشین و چاره ساز

بـاز جاری چشمه چشمه در مسیر جان شوم 


محمد روحانی (نجوا کاشانی )

۱۳٩٥/٦/۱٦ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()

( سازهاى تماشایى )

سیبى ست سرنوشت ، که باید خورد
حوا هم از قضیه خبر دارد
عاشق شدن قبیله نمى خواهد
آدم هواى عشق به سر دارد
کوچ است رفت و آمد انسان ها
در کوچه هاى هستى بى پایان 
روحى روان که در تن ما جارى ست
پیوسته قصد سیر و سفر دارد
آئینه ها دروغ نمى گویند
پنهان ترین اشاره ى دل پیداست
هرکس دلش هواى کسى دارد
باید دل از نگاه تو بردارد
درماندگان کوچه ى تردیدیم 
یک عمر شک به هرچه که پیش آید
بین یک و دو و سه و چار و پنج
این جانماز ، مهر دگر دارد
اى قصه هاى کودکى شیرین
از یاد رفته اید و نمى دانید
تغییر هاى کوچک مستى را 
مادر بزرگ پیر خبر دارد
چنگى بزن به عشق که برگردد
تأثیر ساز هاى تماشایى
ما از جهنم تو گریزانیم
وقتى بهشت این همه در دارد

محمد روحانی (نجوا کاشانی ) 

۱۳٩٥/٥/٢٩ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()