گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

 
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
 

سلام بر دوستان مهربان و یاران همدل که عطر و مهر حضور گاه گاهشان فضای گلستان شعر و ادب را معطر می سازد .  در آستانه ی ماه محرم ، به سایه ی غمی سنگین می اندیشم که به خاطر شهادت امام حسین( ع ) مرا و ما را و همه را دربر گرفته است . غزلی تقدیمتان باد به همراه عشق ، ادب و احترام 

 

(( تسلای ِ خاطر ))

 

دل را حسين جـان هـوس كـربـلای توست
جان میـدهـد نويـد كه درسر هـوای توست
یک باغ ِ با شكو ه  ،  اگـر هست در جهان                       
گلهای  پرپريست  كـه  در كـربـلای تـوست
از   ديـر باز  ،  گـريـه  تسلای خاطـر ا ست                     
اشك ِ  روان   تـداوم سرخ ِ  عـزای ِ تـوست
قانون  غـم  اساس  وجـود   محـرم  ا ست
آر ی همان غمی كه نیازش رضای توست
ما گريـه را بـه تسليت ِ خويش  مـی كنيـم
ور نه چه جای ِ اشك فشاندن براي توست
گاه ِ شكست  می شود آهـنگ غـم سرود
پيروز گشته ای تـو  و شادي سزاي توست
ويـن اشكهـاي شوق كـه دردیـدگان ماست
تقـطيـری از محبـت ِ بـی انـتـهـای ِ تـوست
بـايــد  سپـاس  گـفـت  خـداونــد  ِ نـور   را
زان حـجـم ِ آفـتـاب  كـه دركــربـلای تـوست
عـبـاس قـطـعـه قـطـعـه شـد امـا هنوز  هم
در فـكـر  ِاهـتـزاز  ِ بـلـنـد  ِ   لـوای ِ  تـوست 
ایـنک پـيـام  خـون  تـو   تـا  هست  روزگـار
در گـوش اهـل ِ دل سخـن ِ آشنـای ِتـوست


 
 
ما نیز به بازی شما پیوستیم
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۸
 

سلام و درود همیشگی من به همه ی شما یاران

شنیدم که از بازی روزگار
شده بازی تازه ای برقرار
گرفتار این بازی دلکش است
دل ٍ دوستان از صغار و کبار
همه پنج در پنج پهلوی هم
بگیرند یک عکس شش در چهار
نه سستی درین بازی  آید روا
نه فرصت که از آن نمایی فرار
درین بازی از پرده افتد برون
رگ و ریشه و قوم و ایل و تبار
درین جا به میل خودت یا به زور
همه راز ها می شود آشکار
بیا همسفر دل به هم بسپریم
سواریم ما نیز بر این قطار

به یاری خدا و بنا به دعوت دوست بزرگوار آقای فرهادصفریان بازی را آغاز می کنم

 1  -  بسیار خوانده ام و هیچ نمی دانم  .  سالها پیش بعضی از دوستان بزرگوار از جمله دکتر علی موسوی گرمارودی و نیز زنده یاد مرحوم نصرالله مردانی با بزرگواری توصیه کردند که شعر را جدی بگیرم و آن را بر هر چیز دیگر حتی کار در بانک تر جیح دهم . اما کار در بانک مرا آنقدر در خود غرق کرده بود که جدایی از آن ممکن به نظر نمی رسید . به خودم قول داده بودم که وقت بانک را به شعر ندهم و ندادم و غزلهایم روی دستم ماند . چاپشان نکردم چراکه وقت می خواست و نداشتم و من هنوز و هیچ وقت خودم را شاعر نمی دانم. بداهه سرایی را دوست می دارم و اگر سوژه ای پیش آمد روی از آن بر نمی گردانم . از دیر باز به هیچ روزنامه یا مجله ای شعر نداده ام ، مگر دوستان مرتکب آن شده باشند .

 2   -  بانکداری را شغل برگزیدم و سی سال خدمت ،  با نشیب و فراز های بسیار و اکنون باز نشسته ام شعر را از کودکی زنجیری بر گردن و دست و پا داشته ام تا امروز  . عشقی که خواسته یا نا خواسته همه ی هستیم را از آن خود کرده است . آن روز ها که تب نوشتن در من آتش افروز بود و باید یاریم می دادند تا بیشتر پای بند ادبیات شوم ، مرا تشویق کردند تا رشته ی تجربی بر گزینم اگر چه دوستش نداشتم . ناچار مسیر آموزشم عوض شد تا از بانکداری و فاینانس سر در آوردم و اینک با داشتن دکترای فاینانس دلم برای هیچ چیز به جز یک بیت شعر ناب  نمی طپد . همه ی زندگیم شده شعر . بسیاری از شب ها را با شعر بیدارمی مانم تا صبح ، لحظه هایی که بیدار نیستم خواب شعر می بینم ، صبح هم که کار آغاز می شود و تا به خاطر دارم مجبور به کارکردن بوده ام .

3  -   همیشه به کار های هنری و غیر هنری ( البته نه از نوع حرفه ایش ) پرداخته ام . از هنر پیشگی و کارگردانی در تآتر دوران تحصیل تا طراحی نقشه و حتا معماری برای خانه ی شخصی . با هر غذایی سازگارم و هر آب و هوایی را تاب تحمل می کنم . دشمنی را نمی فهمم و دوستی را صمیمانه دوست می دارم .  حیوانات ، گیاهان و آبزیان را پاره ای از زندگی خود می دانم و همیشه پرنده و چرنده یا ماهی در خانه ی کوچکم داشته ام . شاید باورتان نشود که هدیه ام به بعضی از دوستان خاص در مناسبت ها ، گاهی از اوقات ، مار ،موش ، خرچنگ ، عقرب ، رطیل ، زنبور و د یگر حشرات بوده است ( البته در بسته بندی های شیک ،  و بی خطر)

4  -   از ابتدای کودکی و پیش از هر چیز دیگر ، به لطف پدر که سایه اش هماره بر سرم باد ، و مادر که بهشت زیر قدم هایش ،  با قرآن ، اهل بیت و شعر آشنا شده ام . مدرسه را از نج سالگی آغاز کرده ام . نخستین مشاعره ام در سن پنج سالگی با موفقیت انجام شده و جایزه ای ارزشمند برایم ارمغان آورده است و دلم در هوای شعر هنوز و همچنان می طپد . به ندرت در کنگره های شعر شرکت داشته ام  . درسومین کنگره ی شعر دانشجویی سراسر کشور به عنوان دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه علامه طباطبایی حضور و در میز گردی که به همراهی اساتید بزرگوار حاضراز جمله دکتر حاکمی و دکتر شمیسا برگزار شد و به شعر بعد از انقلاب پرداخت ، به نمایندگی دانشجویان شرکت کردم . چیزهایی هم گفتم ولی می دانم که به هیچ دل ننشست .

5  -   شعر ، خط ،  نقاشی و مجسمه سازی با خونم آمیخته و لی هیچ کدام درمن رشد شایان خودشان را نداشته اند ، چرا که نتوانسته ام برای این عزیزان آشنا بستری مناسب فراهم آورم .  عضویت و مسئولیت چند انجمن را عهده دار بوده و در جلسات متعدد و با مستمعان بسیاری سخن گفته ام و شعر خوانده ام . در همه ی انواع شعر از کهنه و نو طبع خویش آزموده ام ، اما بیشتر در دریای رباعی غرقم و با غزال غزل می خرامم .  زندگی ساده ای دارم و کتابهایی و همین .  در خاتمه اگر چه دور از دل دوستانم همواره خاک پای اهل ادب را بر دیده ی احترام می سایم وزبان حال همیشگیم اینست  :  ذره ام در جلوه گاه عشق پیدا نیستم

و اما ضمن تشکر بسیار از دوست بزرگوار وعزیز آقای فرهاد صفریان که بازیمان داده ،  صمیمانه از این دوستان دعوت میکنم که به بازی ما بپیوندند

۱ - بوالفضول الشعرا  ۲ -  ابن محمود  ۳ -  فصل فاصله  ۴ -   شاعرانه ها  ۵ -  رضارفیع    

مخلص همه ی شما  محمد روحانی