گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

 
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳٠
 

به نام آن که دل را بر زبان برد

 

سلام  به شما دوستان بزرگوار و دوست داشتنی ،  امیدوارم همواره از برکت عشق و لطافت  دوستی بهره مند باشید و هرگز سایه غم و اندوه روشنایی دلتان را به تیرگی نکشاند. حمايت شما عشق را برمی انگيزد و عاطفه را بيدار می کند .

به شعر فکر می کردم و به غربتی که این هنر بزرگ رافرا گرفته . به زنجیر هایی که شاعران از یک سو و شعر دوستان يا شعر دشمنان از سوی دیگر به دست و پایش می بندند تا خواسته یا نا خواسته  نفسش را بگیرند و اين ژير سرفراز را از پا بیندازند . شعر ،  این پدیده ی هنری بزرگ ،  قرنهاست در جان آدمها ریشه کرده ، با غم و شادیشان شریک شده و در سخت ترین لحظه های زندگی ،   مهربان وبا محبت  ،  دستشان را گرفته ، تا از گرداب های پر خطر به آسودگی بگذرند .

مهرشان راپرشور تر و کینشان را پرزورترنمایش داده تا ضعف  و قوتشان رابپوشاند وان ها را از جام کام بنوشاند .  بر سر همه ی سفره هایشان  از جنگ ، خونریزی ، ماتم و عزا گرفته   تا مهمانی ، عروسی ، جشن و شادی ،  نشسته ، با آنها دم داده و دم گرفته . تنهایی ها را پرکرده و جمعیت ها را از پراکندگی باز داشته . بی دین و دین دار را از شهد دلنشین چشانده ،  زاهد و شاهد را به پایکوبی کشانده  ، عشاق را در گوشه و کنار اين جهان پهناور با شگفتی به هم رسانده  .  صبور و بردبار بر پرنیان اطلسیش تکیه زده ،  موسیقی دلنواز و روح بخش را به گوشهای آشنا انتقال داده  

 بر شعر درود و بر آنان که این هنر جاودانه را صمیمانه می ستایند ، راه پیشرفتش را سد نمی کنند و آب به آسیای دشمنانش نمی رسانند . اما بدبه حال آنان که خود را شاعر یادوستار شعر می خوانند اما گونه به گونه ،  خواسته یا نا خواسته  در سست کردن و لرزانیدن این بنای استوار گام بر می دارند .

و اینک مروری بر گذشته و دیگر هیچ

 

 

دغدغه صبر کردن ندارم

داغ بی قراری را

بر آستان بودن

 سایه ای بی حضورم

آفتاب را ازین سو جاری کنید

باران در بیرون دیدنی تر است

 

     ((  دیــــوانـــه ))

 

از بس  شکستم   آینه ی  صبر  را بـــه سنگ       افتــــاد  در  تــــوان  تــــوانـــایـیـم    درنـــگ

دیــــوانـــــه  نیستم   ولـی  از دست روزگـــار        هر روز می زنـم سر  دیوانــه  را  بــه سنگ

ای کاش  می شد  از تــو  بپرســد دلــم چــرا       در اهـتمــام آمــدنـت   مــی کنــی  درنـــگ

شعری بـخــوان کـــه راه بــه جـایـی نمـی بـرد      کشتار  و نـابـرابـری  و ظلم  و  زور  و   جنگ

رفت آن زمان که دوست که می دید دوست را      می برد و می فشرد  در آغوش  ،  تنگ تنگ

وقتی که دوست می رسد این روزها به دوست     انــگـــار شیــــر آمــده در بیشــه ی  پـلـنـگ

بــــا ادعـــــای آدمــــی   امـــــا  بســـان  گــرگ      مـردم به روی چهره ی هم می کشند چنگ

ای  وای بـر کسی  کـــه نــدانــد  بــرای دوست      بــایـــد بــه هـدیـه شاخه ی گل بـرد یا تفنگ

 

                                                                                 محمد روحانی ( نجوا کاشانی )