گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

حروف الفبای پارسی
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
 

سلام و عرض ارادت

اخیرا" استاد دکتر ترکی در باب نشانه ی حروف با عنوان

"میم دبیر و الف کوفی" در وبلاگشان مطلبی گذاشته اند که باید برویدو در

اینجا ببینید و استفاده کامل ببرید. 

استاد ابن محمود نیز  طنز دلنشین و زیبایی بر همین اساس نگاشته اند که در اینجا میتوانید ببینید و لذت ببرید .

  اگر چه بارها به  وبلاگ هر دو بزرگوارسرزده و کامنتهای متعددی گذاشتم ، باز هم دلم قرار نگرفت .

 اینک طنزی را که در ادامه ی همان کامنت ها سروده شده تقدیم دوستان بزرگوار می کنم .

 امید است همیشه ی اوقات ،به ویژه در این ایام فرخنده ، که فاصله ی بین دو عید خجسته ی قربان و غدیر را سپری می کنیم ، همواره گل لبخند برلبهایتان شکوفا و دلهای مهربان و دوست داشتنیتان از شادمانی و سرور لبریز باشد

 

(( الفبای پارسی ))

در الفبا ، سی و سه حرف هجاست

که به هر یک نشانه ای پیداست

همزه را پارسی نمیدانند
این صدا را فقط " ی " می خوانند

الف ،  آراسته ست ،  صاف و بلند
همه از سر بلندیش  خرسند
مگر آن را که کوفیش نامند

حال این حرف ،کوفیان دانند !

ب ، نشانی ز بارور شدن است
بهتر از پیش و بیشتر شدن است
پ ، همان پول  ِ زیر ِ پاروهاست

پارتی آفرین  ِ پررو هاست

ت ، توانمند ی و تواناییست

جای آن پشت بام داناییست

ث ، ثمر بخشی است و پاک دلی

بخشش بی حساب و چاک دلی

جیم ، رمز فرار از کار است

حرفه ی کارمند بیدار است

چ ، چم  ِ چرخ ِ چاچی  ِ هنر است

شعر دهقان طوس ،‌ در نظر است

ح ، حلول است عید و عادت را

می پزد کوکی ِسعادت را

خ ، نمودار  ِ بار برداریست

کار کردن به جای بیگاریست

ر ، روادید رانت خوران است ،

از نگاه کویر   ،  باران است

ز ، همان زشتی است و زیبایی

که تفاوت کند به هر جایی

ژ ، فقط ژنده گیّ و ژیگولیست

پول داری در عین بی پولیست

صاد ، سوت  ِ ادای ِ از مخرج

که نه با راست رفته ، نه با کج

ضاد ، ضر های بی زر و زور است

که به چشم زمانه ناجور است

ط  ، ندارد نشانه ای معقول

طلب ِ طالب است و ردٌ و قبول

ظ  ، ظهور ِ رکود پنهان است

باعث تخته کردن نان است

غین ، البته غیر ملموس است

در ادا کردنش دهان لوس است

ف ، برای فرارساخته شد

در رو  از زیر کارساخته شد

قاف ، یک قله ی اساطیریست

جای سیمرغ و شاخص پیریست

کاف ،هم کافر است هم کاهل

می کند عشق و عقل را غافل

کاف کوفی که دام شیطان است

آدمی سرشکسته از آن است

گاف ، گرگیست  گوسفند نژاد

که هجومش نصیب گرگ مباد

لام  ، اصلا مخالف میم است

ساختـارش دچـار ترمیم  است

میم ، یک حرف چند معنا ییست

که " دبیر" اش کمی معماییست

نون ، اگر توی سفره بنشیند

جوع را بشکه بشکه  برچیند

مثل نفتی که وعده اش باقیست

وصلش امّّـا ، کمال مشتاقیست

واو ، سر دسته ی شگفتی هاست

از دو پهلو نشستنش پیداست

ه ، هیا هوی طبل تو خالیست

که به ظاهر شنید نش عالیست

ی ، همان ته تغاری زبل است

که  در انجام کارها دو دل است

..................................

خود ببخشید اگر خطا افتاد

یا حروفی ز لیست جا افتاد

پارسی هرچه هست شیرین است

بهترین شور زندگی این است

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

یـــلــــد ا  مـــبـــــا ر ک

بـا سروش مهربـانی همصدا دلهایتان

نور بـاران بـاد از شادی شب یلدایتـان

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&


 
 
پرستو ی مهاجر
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢
 

با سلام ، عرض ادب و ارادت خدمت شما بزرگواران ، غزلی تقدیم حضورتان می شود

             ( پرستوی مهاجر )

تـا   کار دل   خـویش  بـه     سـا مان   نــرسـانیـم   

جان   را   بـه   سـرا  پـرده ی  جـانـان  نـرسـا نیـم

هـرگـز  نشـود  قسمـت مــا  سـاحـل خــورشیــد        

گر  سـوختـن  خـویـش   بــه   پــایــان نــرسـانیـم

مـوجیـــم   و   مـحال اسـت کـه   از  بـستـر   دریـا     

خـود  را  بـه   هـم  آغـوشـی  طـوفـان نـرسـانیـم

دل را   ز پـرستــوی   مـهـــاجـر  خبـــری   نـیست         

تـا   دست   بـه  آن  گـمشـده   دامـان  نـرسـانیـم

انگشتـری  عشـق  در   آن   دسـت  بـلنــد  اسـت         

چون مـور  چـرا   دل   بـه  سلیـمـــان   نـرسـانیـم

مـا خستـه ی دردیـم   و شفـا بـخش جهـان اوست           

درد   دل خـود   از   چـه   به   درمان     نـرسـانیـم

گـوینـــد   رخ    روشـن   او    را     نتـــوان     دیــد 

تـا  دیـــده  بـر   آن    پــرتــو    ایـوان     نـرسانیـم

                                             محمد روحانی ( نجوا کاشانی )