گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

قصه ی خورشید
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳
 

( قصه ی خورشید  )

چادر ِ شب را  یکی از روی سر بر داشته
تا بگوید شب پرستی  رنگ دیگر داشته


هیچ کس شاید نداند مثل ما پروازیان

مرغ دنیای قفس هم ،  سالها پر داشته


قصه ی خورشید را مادر بزرگ پیر گفت
روزگاری صورتی سرد و مکدر داشته

عشق در مفهوم خامی ، مایه ی بی حاصلی ست
ور نه هر کس آرزویی پخته در سر داشته

خواب می دیدم که کفر و کینه ی اهل زمین
آب و تاب ِ ماه را از آسمان بر داشته

عیب این نقاله ،  یا ایراد آن پرگار نیست
چرخ بازیگوش ،  تصویری مدور داشته


زندگی آیینه ای از مهربانی های اوست
عطر مهر دوست معیاری معطر داشته

حرف ،  بسیار است اما رنج گفتن را چه سود
پیر ما از ابتدا گوشی چنین کر داشته


       محمد روحانی (  نجوا کاشانی )