گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

( گل ِ بی خار )
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
 

    

گلـی کـــه خـار نــدارد بــه یـار می مـانـد            

همــیشـه نیــک و بـد روز گـار مـی مــانــد

مـن و تـو چون خطری می رویـم از خـاطـر

اگـر چـه رسم ِ خــزان وبـهـــار مـی مـانــد

بخنــد  بــا نفس ِ گــرم ِ بــا مــد ا د  بهــار

کـه خنـــده بـــر لب گل یـا دگار می مانــد

مگر زچشم تـو نــوشد شـراب عـاطفـه را

وگر نـه دیده یِ عـاشق خمــار  می مـانـد

مسافـر سفــر عشق تــا کـه در راه است

دل بـلازده  چشـم انـتــظــار   مـی مــانـد

تـــو خـود نـهـانـی و در چشم آفتــابی مـا

طـلــوع  مـعـــرفـتـت آشـکـار  مـی مــانـد

اگـــر  قـــرار  نگیـــرد  دل  تــو در عــالــم

دل تـمـــام  جـهـان بـی قـرار  مـی مــانـد

چگـونـــه دیـــده بـــدوزم بـــه راه آمــدنـت

بـــه دیـدگـان ز تــو تـنـهــا غبــار می مـانـد

چنـــان کــه راز دل خویش می کنـد افشـا

ســر ِ ارادت ِ "نـجـوا "  بــه دار مـی مـانــد

 

           محمد روحانی ( نجوا کاشانی )


 
 
(( شمع ))
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
 

 

شمع یعنی جان و دل افروختن

 در مسیرِ روشنایی سوختن

شمع ، یعنی شبچراغ زندگی

 یک گل روشن به باغ زندگی

شمع ، بربام سحر سرمی کشد

شعله ای با شوق دیگر می کشد

شمع ، از آغاز هستی سوخته 

شعله در جان  دارد و لب دوخته

شمع ، می گرید برای دیگران

شمع ، می سوزد به پای دیگران

شمع ، می سوزد به نام آفتاب

سهم  دارد در قیام آفتاب

شمع ،  با آیینه ها هم خانه است

جانش از عشق خدا دیوانه است

 شمع ، فریاد غم خاموشی است

شعله هایش مرهم خاموشی است

شمع ، با بنیاد ظلمت دشمن است

جانش از آیینه ی جان روشن است

 شمع ، آغاز قیام روشنی است

شمع ، مفهوم کلام روشنی است

عمر طولانی ندارد جان شمع

 زود می آید به سر دوران شمع

شمع ، نام شعله ی شیدایی است

شمع ، فریاد غم ِ تنهایی است

خنده اش با گریه اش آمیخته

 اشک را با شوق ، در هم ریخته

شمع ، می گرید پیاپی ، زار زار

 اشک می ریزد چنان ابر بهار

 مثل زهرا مثل آ ن شمع شرف

 آن که مجموعیست از جمع شرف

دختر پیغمبر و زوج علی

 از دو نور بینهایت منجلی

مطلعی  شایسته  با حسن ختام

مظهر والای عشق و احترام

 مست از جام نبوت  جان او

با امامت مرتبط دامان او

یازده جام ولا در دست اوست

جان خورشید ولایت مست اوست

 کیست زهرا ، زهره ی هفت آسمان

 آفتاب ِ روشن ِ دنیایِ جان

کیست زهرا  ، اسوه و الگوی زن

بهترین الگوی ِ خلق و خوی زن

 از گلستان نبی بر خاسته

 با کمالات ِ علی آراسته

 بازتاب جلوه های  نور ناب

 باغبان ِ غنچه های آ فتاب

 مادر ِ فرزندهای بی بدیل

 حُسن ِ اورا فضل فرزندان دلیل

شور ِعاشورای فرزندش ببین

آفرین بر این زن ِ مرد آفرین

صاحب دیوان مستی فاطمه

شاه بیت شعر هستی فاطمه

او نه تنها بود خود ماه منیر

 یازده خورشید  از او مستنیر

دبی – 1376 محمد روحانی ( نجوا کاشانی )