گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

دریـــا
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧
 
( دریا )
زورق تازه سازی ، مانده بر روی دریا
تار و پود وجودش ، گشته همسوی دریا
روی پیشانی آب  ،  چین و واچین اندوه  
پشت هر موج پیداست ، خم بر ابروی دریا ...
سنگ باران خشم است  ،  مثل دیوانه ی شهر
می گریزد ز  ساحل  ، تا فراسوی دریا
تاولی گشته چرکین  ، زخم نا مهربانی
مانده از چنگ خرچنگ  ، زیر زانوی دریا
تلخ و شیرین و شور است ،  در تماشای ساحل
بوسه باران ِ باران ، بر سر و روی دریا
"روزگار غریبی ست" ،  ای خطر نا شناسان
خاطر آسودگی چند  ،   در هیاهوی دریا
ما تماشاگرانیم   ، بازی زندگی را
دل به چوگان ساحل ، می زند گوی دریا
مثل نجوای موجیم ،  بی قرار و پریشان
   تا کجا می کشاند ،  زورِ  بازوی دریا
           محمد روحانی ( نجوا کاشانی )