گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

( پیش از پگاه )
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٦
 

 

 

 

پیش از پگاه
دیده ی بارانی علی
شب را شکسته بود
بر آستان ِ عشق
دعایی بلیغ داشت
لب های دردمند
در خلوت ِ سکوت
چون غنچه ی گلی
به عبادت شکفته بود
جز چشم های مست
جان هایِ بی قرار
آن شب تمام کوفه ی بیمار
خفته بود
اما به روی بام
شیدا ترین ستاره ی شب
نبض ِ آفتاب
روشن تر از سپیده
معطر تر از نسیم
مثل قیامتی به خدا چشم
دوخته
از شوق سوخته
آن کوه استوار
بر دوش خسته
بار غمی
بزرگ تر از کوه می کشید
از دل هزار شعله ی اندوه
می کشید
می گفت و می گریست
یارب دلم گرفته ازین
روزگار تلخ
این قوم ناسپاس
در حق ما معامله نیکو نمی
کنند
با آیه های عاشقی ات خو
نمی کنند
یارب مرا ببخش
دستم اگر تهی ست
شرمنده ام که نزد تو می آیم
آلوده با گناه
مسکین و روسیاه
کوشیده ام که حکم تو اجرا شود ولی
تو فیق من به حد رضایت
نبود و نیست
غرق گناه آمده
این بنده ات علی ست
کوشیده ام که عدل خداوند بر زمین
بذر برابری بفشاند ولی
هنوز
سرکردگان کفر
دل را به آفتاب هدایت نمی دهند 
در هر مجال
هر جا که فرصتی
تکرار گشته است 
قرآن عشق را
با بهترین بیان تو تفسیر کرده ام
اما هنوز
دل های نا نجیب
با نغمه های مهر
هم آوا نمی شوند 
یارب مرا ببخش
غرق گناه آمده
این بنده ات علی ست
دستش اگر تهی ست
وقت اذان رسید
تکبیر ها بلند
تاریک بود مسجد
از دهشتی سیاه
وقتی که گفته شد
قد قامت الصلاه
یک گوشه نیز
گرگ ذلیلی نشسته بود
اهریمنی پلید
عزمی پلشت داشت
شمشیر زهردار ِ خودش را 
در دست می فشرد
مولای ما علی
آن مهد آفتاب
گامی درون گذاشت 
وز طلعت جمال
بر آن فضای تیره ی تب کرده نور داد
آن گاه مهر ِ عالم ِامکان
امام ِ عشق
محراب را به قصدِ ادای نماز ِ صبح 
رنگ حضور داد
دلدادگان صبح
صف بسته با خضوع
همگام با علی
در خلوت نیاز
دل را به آستانه ی عالی
سپرده باز
شمع وجودشان
همه سوزان از اشتیاق
غاز شد نماز
پایان گرفت رکعت اول
سپس رکوع
مولا به سجده رفت
ناگاه جوی خون
سراسر محراب را گرفت
فرق علی شکافت
قرآن دو نیم شد
لرزید ساق عرش
خورشید غم گرفت
چشم فلک گریست
آزاد شد علی
از بند کینه ها
اما دریغ و درد
دل های روزگار
از این ستم گرفت
"فُزتُ وَ ربُ کعبه "
 ازین جا رقم گرفت


محمد روحانی ( نجوا کاشانی )  


 
 
( ماهیان دور از آب ) برای 175 غواص شهید
نویسنده : محمد روحانی (نجوا کاشانی) - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
 



سی سال بعداز جنگ در کانون محراب

غواص هامان سر برآوردند از آب

دشمن اگر با کینه دست دوست را بست

کام جنایت کار خود را کرد سیراب

همواره بیدارند در مسلخ شهیدان

ما قاصدان قصه می مانیم در خواب

اینک صدو هفتاد و پنج آیینه داریم

تکثیر ساز آفتاب  از جنس مهتاب

نور خدا جاری شده امروز در شهر

شیطان ازین خورشید کی می آورد تاب

اینان به حق پیوستگان ِ روزگارند

ای غافل از دل ، عقل را از جهل دریاب

ما را قرار دیگری با عاشقان بود

دل ها چرا دورند از دیدار محراب

امروز هم آنان که اینان را درودند

خون می چکد از چنگشان تالاب تالاب



محمد روحانی ( نجوا کاشانی )