گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

 
به آتشم کشیده دل  ،   به زحمتم فکنده جان
بهشت آشنای من  ،   جهنمی ست بی نشان
کجای کار مانده ام  ،  که بی قرار مانده ام
نه با اصالت زمین   ،   نه با اصول آسمان
نه دشمنی ست در کمین ، نه دوستی در آسیتین
نه سود می برم ازین ، نه رنج می کشم از آن
درین فضای قهر و کین ، درین غبار سهمگین
نمانده یارهمنشین ، نه من نه تو ، نه دیگران
نه صبح ، کرده صادقی ، نه شب سیاه جامگی
نه روشنی دمد به دل ، نه تیرگی رود زجان
شکسته می شود چرا  ،  شکوه راست قامتی
بدین دروغ مفتضح   ،  که گفته می شود عیان
پرنده ای مهاجرم ، به هجرتی  همیشگی
که بال بال می زند ، درین فضای بی کران
به التماس دست ها ، عنایتی خدای من
کجا برم امید را  ، نه آشنا ، نه آشیان

                 محمد روحانی برزکی ( نجوا کاشانی )

۱۳٩۱/٦/٢٧ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()
تگ ها: