گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

( غنچه ی لبخند ) β

این که می بینی منم ، دیوانه در زنجیر نیست

می درخشد شعر در دستان من ، شمشیر نیست

زندگانی  ،  چون تبی درتن دوید  و باز  گشت

مرگ هم گاهی اگر خندید ، بی  تأثیر نیست

گفته بودم می توانی   ،  مهربان باشی تو نیز

سعی خود را بیشتر کن ، دلنوازی دیر نیست

شکوه می کرد از صنوبر ، سرو پیش جویبار

گفت سوسن با شقایق ، عشق را تدبیر نیست

باز تابِ  دیده ی ما باش  ،  گر نازک دلی

مرده است آیینه وقتی مژده ی تصویر نیست

شیخ می گوید به مردم ، بت پرستی کافری ست

هر که دل مست تو دارد ، در خور تکفیر نیست

غنچه ی لبخندِ  آن گل  ،  عاقبت خواهد شکفت
خواب جان آشفتگان را ، غیر ازین تعبیر نیست

سازِ نجوای  دل ما را  ،  بـه  تنهـایی بـزن

این صدای خسته ، هر گز قابل تحریر نیست

             محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

               کاشان  -   شهریور  1365

۱۳٩٢/٤/٥ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()
تگ ها: لبخند و شعر و ساز و مست