گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی


(( درخت 🌴))

شنیدم باغبانی با درختی
قرار آشنایی را به هم زد
به هنگامی که تاج گل به سرداشت 
به بیرون بردن از باغش رقم زد
🌴
یکی پرسید عیب کار در چیست
به تندی گفت تقصیر درخت است
سر و وضعش به شدت گشته ناجور
مرتب کردنش بسیار سخت است
🌴
از آن تصمیم تلخ نابه هنگام
درخت آشنا بر خویش لرزید

دلش آزرده شد جانش بر آشفت
نگاه باغبان را چون چنین دید

🌴
درآنجا مرغک آواز خوانی
به روی شاخسارى آشیان داشت
درخت پیر تنها در دل خویش
غم ِ آن جوجگک های جوان داشت
🌴
نسیمش چون پیام باغبان گفت
درخت از این خبر لختی نیاسود

حساب هستی خود را نمی کرد
به فکر جوجه های نا توان بود
🌴
برای کندنش در روز موعود
تبر در دست ، وقتی باغبان رفت
تمام بر گهایش ، دل گشودند
صدای ناله اش تا آسمان رفت
🌴
اساس مهربانی در خطر بود
نشد راضی به این حالت خداوند
به نیرو های رحمت داد فرمان
که نیروی تبر را پس بگیرند
🌴
تبر در دست ِاو یک دسته گل شد
پر از گلهای خوب و رنگ وارنگ
درختان یک صدا گفتند به به
نماد ِ صلح ، شد پیروز بر جنگ

#محمد_روحانى (#نجوا_کاشانى )
@golestanesheroadab
۱۳٩٦/٩/٢ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()
تگ ها: نجوا کاشانی و قرار آشنایی و اساس مهربانی و نماد صلح