گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

((  راز آفتاب   ))  



هر چند قرن ها ز دوره ی حافظ گذشته است

شعر همیشه مخملی و ناز دامنش

چون اطلس بهار

تن پوش پر نیانی گلهای زندگیست

رودیست ناشناخته

چنگیست بیقرار

تاریست در ترنم آهنگ روزگار

بر عرصه ی همیشه ی تاریخ ماندگار

شیراز آشنا

شهر همیشه شعر

باغ هزار گل

مهد هزاره های هنر

آشیان اوست

شهری که بوته های گل باغهای آن

از شعر آب می خورند

در روزگار مستی او

راز آفتاب

از چشم  تیزبین ستایشگران نور

پوشیده مانده بود

غم ، درد ، غصه

رنج ، ستم ، بی عدالتی

وجدان عشق را به تسامح کشانده بود

در جستجوی راز

مردان سرو قامت سبز سرود خوان

بر دوش کوله بار تمنا

با پای عشق

رفتند تا ولایت خورشید ، تا فروغ

تا سر زمین گستره ی شوق

تا وصال

تا بر که های جاری و جوشان  شعر ناب

تا شهر آفتاب

در انتهای جاده ی جان آشنای شعر

در قصر آفتابی خورشید

دشتی وسیع بود 

با باغهای سبز معلق

بهشت وار

گلهای معرفت

از هر چهار دامنه

گردن کشیده مست

احرام رنگ بسته

معطر به عطر عشق

گرد شرابخانه ی خورشید در طواف

مردان سرو قامت سبز سرود خان

اسطوره های قرن

انگیزه های عشق

دلدادگان واژه 

پرستندگان حرف

جویندگان جلوه ی رؤیایی  ادب

در عالم خیال

دامان دل پراز گل خورشید داشتند

اماهنوزهم

دست کسی به راز طراوت نمی رسید

پرچین آفتاب

شکوهی بلند داشت

از دور دست  راه

مردی بلند قامت

جام میی به دست

سجاده ای به دوش

 پر شور و سخت کوش

پیشانی از تبلور اندیشه آخته

دل را در آفتاب محبت گداخته

در اوج کهکشان غزل خانه ساخته

هی هی کنان و عربده جویان رسید و گفت :

 (( رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی ))

(( ناگه به گوش آمدم آوازبلبلی ))

(( مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا ))

(( وندر چمن فکنده  ز فریاد غلغلی  ))

مردا ن سرو  قامت سبز سرود خوان

گفتند آفرین

از ما تو را درود

بر این نگاه تازه ی شور آفرین سلام

اندیشه ی نویست

گل را به روی شانه ی شیدایی چمن

بسیار نرم و نازک و نیکو نشانده ای

ای نو رسیده نور

ای از می تبلور خورشید مست مست

این راز نو در آمد و پر شور و حال را

در مکتب کدام گل سرخ خوانده ای

مرد بلند قامت

با چهره ای گشاده به آنان جواب داد

(( راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست ))

(( آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست ))

(( هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود ))

(( در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ))

یاران دوباره زمزمه کردند و هی زدند

ای عندلیب عشق

سازی دگر بزن

 شعری دگر بخوان

وان چشمه ی همیشه تر شعر پارسی

در نای خود دمید

(( زلفت  هزار دل به یکی تار مو ببست ))

(( راه هزار چاره  گر از چارسو ببست ))

(( تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان ))

(( بگشود نافه ای و در آ رزو ببست ))

گفتند مرحبا به تو  ای بر گ چار فصل

ای میوه ی غزل

احساس خویش را دوباره بیان کن

غزل بخوان

خندید و گفت

(( صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد ))

(( بنیاد مکر ما فلک حقه باز کرد ))

(( فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید ))

(( شرمنده رهروی که عمل بر حجاز کرد ))

گفتند باز هم ادمه بده شورعشق را

حافظ که مست باده ی شعر و سرود بود

لب را به باز مانده ی آن جام  تازه کرد

آنگاه گفت

(( دانی که چنگ وعود چه تقریر میکنند)

(( پنهان خورید باده که تعزیر می کنند ))

(( صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید ))

(( خوبان در این معامله تقصیر می کنند ))

مردان سرو قامت سبز سرود خوان

سر مست از سبوی  دل انگیز شعر ناب

رفتند در طواف

این بار گرد حافظ پشمینه پوش ما

شاید بدین روال

در مهد آفتاب

بسیار غنچه های طراوت شکفته شد

با ناله های سوخته در شعله ی نگاه

در گرمسیر سیر شکوفایی سخن

شعری به دلنوازی آواز گفته شد

اما هنوز هم

دست کسی  به راز طراوت نمی رسد

شعر فرازمانی حاقظ

عمق نگاه را

از چشم ها

به چالش دل ها کشیده است

این بی کرانه مرد

این چشمه ی زلال

تصویر آفتابی شهر خیال را

در سایه دیده است

هر چند شاهدان تماشایی سحر

در جستجوی جلوه ی خورشید

در امتداد

تا کهکشان عاطفه پرواز می کنند

هر چند سالکان طریق ترانه ها

در راستای جستن اندیشه ی نگاه

دروازه های کوچکی از کوچه باغ  چشم

سوی بهار های ادب باز می کنند

اما هنوز هم

بعد از حضور زنده ی حافظ

دست کسی به راز طراوت نمی رسد

لیکن امید هست

باید حضور داشت

باید بهار شد

باید بهار زیست

 


                                           محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()
تگ ها: