گلستان شعر و ادب

اشعار محمد روحانی

 

(انگور )

 

انگور بر درخت

مانند سینه ریز ِ زنان

خیره کرده بود

چشمان  ِ هرز ِ کودک ِ  انگور دوست را

شوقی برای چیدن ِ یک خوشه از درخت

شیرینی ِ چشیدن ِ آن حبّه ی نبات

در جان  ِ کودک

افتاده بود و می ترکانید پوست را

با این خیال  ِ خام
در آرزوی خوردن  ِ انگور

تصمیم را گرفت

آماده شد که دست درازی کند به باغ

آرد به دست ،  آنچه که می داشت دوست را

بیچاره کور خواند

بختش وفا نکرد

همچون اجل ،  که می رسد از راه بی امان

غـرّش کنان و عربده جویان ، دوان دوان

 یک باغبان رسید

فریاد زد که : تو اینجا چه می کنی

کودک دو پا که داشت

در فرصت ِ فرار

دو پا نیز قرض کرد

اما چه دیر بود

بیچاره زیر مشت و لگد های آهنین

آه از جگر کشید

مانند گندمی که

جدا گردد از سپوس

با سنگ آسیا

نصفش نجات یافت

شور از سرش پرید

با تلخی  ِ تمام

اندام  ِ زخم خورده ی خود را

به خانه برد

زان پس همیشه

یک نفرت ِ عمیق

از باغ

از باغبان

وان قصه های تلخ که در ذهن اوست داشت

انگور را ولی

همواره دوست داشت  

کاشان تابستان 1353

محمد روحانی ( نجوا کاشانی )

۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط محمد روحانی (نجوا کاشانی) نظرات ()
تگ ها: