قصه ی خورشید

( قصه ی خورشید  )

چادر ِ شب را  یکی از روی سر بر داشته
تا بگوید شب پرستی  رنگ دیگر داشته


هیچ کس شاید نداند مثل ما پروازیان

مرغ دنیای قفس هم ،  سالها پر داشته


قصه ی خورشید را مادر بزرگ پیر گفت
روزگاری صورتی سرد و مکدر داشته

عشق در مفهوم خامی ، مایه ی بی حاصلی ست
ور نه هر کس آرزویی پخته در سر داشته

خواب می دیدم که کفر و کینه ی اهل زمین
آب و تاب ِ ماه را از آسمان بر داشته

عیب این نقاله ،  یا ایراد آن پرگار نیست
چرخ بازیگوش ،  تصویری مدور داشته


زندگی آیینه ای از مهربانی های اوست
عطر مهر دوست معیاری معطر داشته

حرف ،  بسیار است اما رنج گفتن را چه سود
پیر ما از ابتدا گوشی چنین کر داشته


       محمد روحانی (  نجوا کاشانی )

/ 2 نظر / 9 بازدید
مرضيه

با سلام استاد روحاني شعر بسيار قشنگي بود من به عنوان يك برزكي به شما استاد گرامي افتخار مي كنم. در پناه حق

علیرضا آیت اللهی

سلام به استاد بسیار عزیز و ارجمند شب یلدایتان آغاز روزهای مدید و عدیده ی سعادت و سلامت جناب عالی و خانواده ارجمند باد ؛ و این زمستان و همه ی زمستان ها روسیاه زندگی بهاریتان .