(( سفر تا عشق ))<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

پندار من پشت درختی دور

زیر نهالی سبز

در جنگلی انبوه

گم می کند خود را

دل خالی از خویش است

در جستجوی لحظه ای پر شور

                         پر احساس

          آن سوی باور ها

دنبال فصلی تازه می گردد

من دوست می خواهم

من آفتابی داغ ، رنگی تند ، شعری شاد می جویم

آئینه ها را باز گردانید

در باغ سبز چشمها تان گل بیفشانید

دل رابه دنبال گل خوبی بگردانید

جان را بخندانید

شاید شما هم در سفر تا عشق

تا بی نشان ها با دل من همسفر باشید

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rainygirl

من عشق را تا بی نشانه ها سفر کردم..تا مرز نبودن..از خود گذشتن..و جز او هيچ نديدن....من عشق را تا نهايت سفر کردم..افسوس که دست نامرد روزگار دلم را پر پر بيرحمی زمانه کرد موفق باشی هميشه

N*a*H*a*L

TavajoH !!! TavajoH !!! ===> Zire N*a*H*a*Li SabZ !!! BaaaaaaaaaaaaaH BaaaaaaaaaaaaaaaH az esme moghadase man estefade kardi too sheret lol :D Kharej az shookhi Shere kheili ghashango por ManiYiYe :) Afarin

N*a*H*a*L

khosham miyad az hameye sherayi ke neveshti alyan dOOste azizam

shania

مرسی که سر زدی ؛ خيلی خيلی ممنونم.

sara

سلام خيلی جالب بود

سولماز

سلام واقعا خوشحال شدم از ديدن وبتون ميشه منو راهنمايي كنيد چطوري اهنگ بزارم تو وبم ممنون مي شم به من هم سر بزنيد

آنكس كه چو سيمرغ بي نشانست...(طنين)

سادگي اين شعر طراوت خاصي به معاني آن بخشيده بود. بند دوم آن اوج زيبايي را به دوش مي كشيد و البته خود به نوعي مي توانست يك شعر كامل باشد. اميدي كه امروزه در اشعار بسياري از افراد رنگ باخته است از همه جاي شعر خصوصا از يازدهمين مصرع جلوه گري مي كند. روي هم رفته شعري واقعا زيبا و البته قوي بود اما اگر (بازگردانيد/گل بيفشانيد/بگردانيد و بخندانيد) با فاصله بكار برده مي شد و ريتم روان نيمايي آن را اندكي به هم نمي زد (از بابت موسيقي نه وزن) و افعال قابل پيش بيني نبودند؛ بي اندازه زيباتر مي گشت. در ضمن مي توانستيد بدون اينكه افعال امري بكار ببريد پيام مورد نظرتان و نتيجه گيري از شعر را به مخاطب منتقل كنيد. به هر صورت من كه واقعا لذت بردم.

navid

ممنونم قشنگه وبيشتر درباريه شعره خوبه

عباس نعمت الهي

سالی است انتظارم بهارم چشمان به در دوخته ام آسمان را انتظارم پس کوچ پرستوها ماندن را چه می دارم شعر تنهائی را سرودم در کوی نا آشنايان آمدنی و نارفتنی شايد غزل خداحافظی را سرودم

saghar

خداوندا تو می دانی بودن وماندن در اين دنيا چه سخت است چه سختی می کشد انکس که انسان است وازاحساس سرشار