شبان و موسی

گلستان شعر و ادب, [14.12.17 20:20]
(شبان و موسى )

دید موسى در بیابان ، یک شبان
در نیایش با خداى مهربان
نادرست و نابجا نق مى زند
حرف هاى نا موافق مى زند
مى کند از خالق هستى سؤال
با زبانى ماورراى ِ قیل و قال
کاش من هم چون تو پر مى داشتم
گلّه گلّه گاو و خر مى داشتم
مى چرانیدیم با هم در فلک
گله ها را دو به دو یا تک به تک
مز رع سبز فلک مى شد درو
با دو دست ما به داس ِماه نو
سبزه ها خشک و مهیا مى شدند
گوسفندان راضى از ما مى شوند
شیر مادر ها به ما مى شد حلال
من ندارم مثل تو مال و منال
با وجود این اگر لب وا کنم
بیش ازین ها مى شود پیدا کنم
گلنسافرموده اموال زیاد
مى دهد ایمان آدم را به باد
من که اسمت را نمى دانم هنوز
مى کنم مهمان تو را یک چند روز
با هم اول آشنا تر مى شویم
بعد هم ، همکار و همبر مى شویم
صبح زود از خواب غفلت مى پریم
گله هامان را به صحرا مى بریم
کوچ کن از آسمان هفتمین
زندگى کن بعد ازین روى زمین
دوستت دارم بیا پیشم بمان
نى بزن ، مثل من آوازى بخوان
یک بزى ، با یال و ریشت مى دهم
کاسه کاسه ، شیر ِمیشت مى دهم
مى نشینى پیش من یک جاى گرم
هست در آغل همیشه چاى ِ گرم
مى خورى چاى زغالى دم به دم
دلنشین ، با طعم عالى تازه دم
گر بمانى چند روزى بیشتر
مى کنم با تو به آبادى سفر
شیره با سرشیر و نانت مى دهم
بچه هایم را نشانت مى دهم
چون که فارغ گشت از این گفتگو
حضرت موسى خوشش آمد از او
خواست تا بنوازدش با احترام
رفت پیش و گفت اى چوپان سلام
من غریبم ، مانده ام امشب به راه
مى دهى آیا غریبان را پناه ؟
گفت حتما ، باعث خوشحالى است
جاى تو در آغل ما خالى است
چیست اسمت اى جوانمرد ِ غریب
شام با من مى خورى نان ِ حلیب ؟
اسم من موساست ، من پیغمبرم
شام ، با تو هر چه دارى مى خورم
گفت من هم هرچه دارم در بساط
مى کنم تقدیم تو با انبساط
کاش مى آمد خدا هم بر زمین
تا شود با ما در آغل همنشین
مى شود آیا بگو یی با خدا
هرکجا هستى همین حالا بیا
تا سه تایى در کنار یکدگر
هى بخندیم از سر ِشب تا سحر
منقلب گردید مو سى زین کلام
گفت دور است این سخن از احترام
با خدا این یاوه گویی ها خطاست
شرم کن ، ما بنده ایم و او خداست
پس درین موقع به صدق دل شبان
دست ها را برد سوى آسمان
گفت یارب جان این پیغمبرت
دست خالى برمگردان از درت
نه نگو هرجا که هستى اى خدا
چشم در راه تو مى مانم بیا
این بگفت و سفره اش را پهن کرد
آبرو را نزد موسى رهن کرد
دید مو سا ناگهان از راه دور
مى شود نزدیک ، یک میدان ِنور
نطق موسى بند آمد ناگهان
مثل گل اما شکوفا شد شبان
پیش رفت و بر خدا تعظیم کرد
بهترین جا را به او تقدیم کرد

#محمد_روحانى (#نجوا_کاشانی )
@seganinajva
@golestanesheroadab
@boostanetanz

/ 0 نظر / 80 بازدید